شهر رمان

متن مرتبط با «رمان» در سایت شهر رمان نوشته شده است

رمان کجایی

  • نیلوبلاگ

    ای دوست کجایی؟xa0من با همهی درد جهان ساختم امابا درد تو هر ثانیه در حال نبردمتو دور شدی از من و با این همه یک عمرمن غیر تو حتی به کسی فکر نکردمxa0من خسته تن از این همه تاوان جداییای بیخبر از حال من امروز کجاییمن صبر نکردم که به این روز بیفتمانقدر نگو صبر کنم تا تو بیاییای دوست کجایی؟xa0انقدر که راحت به خودم سخت گرفتماز عشق شده باور من درد کشیدنگیرم همه آیندهی من پاک شد از توبا خاطرههای تو چه باید بک...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت اول

  • نیلوبلاگ

    شیوا:خدایا مگه من چه گناهی کردم چرا دارن این کارا رو میکنن چرا؟؟؟؟چرا منو از عشقم دور میکنن؟؟امشب بلیط دارم میخوان منو بفرستن امریکا همه چی از دو سال پیش شروع شد زمانی که دانشگاه قبول شدمدو سال قبل:یه دختر هجده ساله ولی خیلی پولدار که به هیچ کس محل نمیده با پورشه ام رفتم پارکینگ دانشگاه و ماشینم رو پارک کردم پیاده شدم کیفم رو انداختم رو شونم و کلاسورم رو برداشتم ساعت هشت و بیست دقیقه بود و منم ساع...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    امروز:شیوا:تو فکر و خیال دو سال پیش بودم که در زدن -بفرمائید بابام اومد داخل :دخترم وسائلت رو جمع کردی خیلی سرد جواب دادم بله بابام:دخترم من همه ی این کار ها رو بخاطر خودت کردم امیر پسرخوبیه تو رو خوشبختت میکنه -شما اگه خوشبختی منو میخواستید میزاشتید با مازیار ازدواج کنم بابام:اخه اون پسره چی داره ها؟؟؟؟-هیچیم نداشته باشه من عاشقشم بابام:دیگه حرفی از اون جلو من نزن بغضم گرفته بود سرمو انداختم پایی...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    ریحانه:باید به مهدی میگفتم شیوا داره میره سریع شماره مهدی رو گرفتم مهدی:الو ریحانه سلام من:سلام مهدی جان خوبی زنگ زدم بگم شیوا داره از ایران میره مهدی:واقعا من:اره اگه صلاح میدونی به مازیار بگو شاید بتونه جلوش رو بگیره مهدی:نمیدونم باید فکر کنم خیلی ناگهانی شد من :زود تصمیمت رو بگیر مهدی:خدافظ عزیزم من :خدافظ///////////////////////////////////مهدی:نمیدونم باید به مازیار بگم یا نه باید بگم شاید بتو...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت چهارم

  • نیلوبلاگ

    ریحانه و مازیار و مهدی با هم اومدن بیرون یحانه با جیغ گفت:وای دختر دمت هات خیلی باحالی خیلی دوست دارم خیلی می خوامت امروز ناهار مهمون من مازیار:ممنونم خانم عباسی جبران میکنم مهدی:ما هم باهاتون بیایم البته اگه مزاحم نیستیم ریحانه:نه چه مزاحمتی داشتیم سمت پارکینگ می رفتیم که مهدی رفت در گوشه مازیار یه چیزی گفت مازیار هم سویییچش رو بهش داد بعدم یه چیزی به ریحانه گفت ریحانه رفت پیش مهدی مازیار اومد کن...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت پنجم

  • نیلوبلاگ

    بچهها کامنت نمیزارید اگه کامنت نزارید منم دیگه ادامه ش نمیدم صدای شکستن اومد سریع دویدم سمت در اتاق مازیار نگرانش بودم ضربه ی بدی بهش خورده بود در زدم داد زد مهدی برو...خواهش میکنم برو صدای گریه ش میومد پشت در اتاقش نشستم مازیار مغرور خاندان گریه میکرد بعد چند دقیقه صداش قطع شد حتی صدای هق هق اش هم نمیومد در زدم جواب نداد نکنه.... نه نه اون گفت کار احمقانه ای نمیکنه شاید خوابیده با همین فکر رفتم ...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی

  • نیلوبلاگ

    ای دوست کجایی؟xa0من با همهی درد جهان ساختم امابا درد تو هر ثانیه در حال نبردمتو دور شدی از من و با این همه یک عمرمن غیر تو حتی به کسی فکر نکردمxa0من خسته تن از این همه تاوان جداییای بیخبر از حال من امروز کجاییمن صبر نکردم که به این روز بیفتمانقدر نگو صبر کنم تا تو بیاییای دوست کجایی؟xa0انقدر که راحت به ...

    ادامه مطلب
  • رمان حالا داری میری قسمت دهم

  • نیلوبلاگ

    سامان سرش درد میکرد یه مسکن خورد و رفت اتاقشون بخوابه همش به فکر انتقام بود یه حس عجیبی داشت دلش نمیومد دل لاله رو بشکنه ولی بعد که به مادرش فکر میکرد عصبی میشد همش تصویر رها تو ذهنش میومد تصویر لاله خنده های رها خنده های لاله عصبی شده بود از این حس مبهم باید چی میکرد ؟چی خوب بود؟ ایا عاشق لاله بود؟...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت اول

  • نیلوبلاگ

    شیوا:خدایا مگه من چه گناهی کردم چرا دارن این کارا رو میکنن چرا؟؟؟؟چرا منو از عشقم دور میکنن؟؟امشب بلیط دارم میخوان منو بفرستن امریکا همه چی از دو سال پیش شروع شد زمانی که دانشگاه قبول شدمدو سال قبل:یه دختر هجده ساله ولی خیلی پولدار که به هیچ کس محل نمیده با پورشه ام رفتم پارکینگ دانشگاه و ماشینم رو ...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    امروز:شیوا:تو فکر و خیال دو سال پیش بودم که در زدن-بفرمائیدبابام اومد داخل :دخترم وسائلت رو جمع کردیخیلی سرد جواب دادم بلهبابام:دخترم من همه ی این کار ها رو بخاطر خودت کردم امیر پسرخوبیه تو رو خوشبختت میکنه-شما اگه خوشبختی منو میخواستید میزاشتید با مازیار ازدواج کنمبابام:اخه اون پسره چی داره ها؟؟؟؟-...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    ریحانه:باید به مهدی میگفتم شیوا داره میرهسریع شماره مهدی رو گرفتممهدی:الو ریحانه سلاممن:سلام مهدی جان خوبی زنگ زدم بگم شیوا داره از ایران میرهمهدی:واقعامن:اره اگه صلاح میدونی به مازیار بگو شاید بتونه جلوش رو بگیرهمهدی:نمیدونم باید فکر کنم خیلی ناگهانی شدمن :زود تصمیمت رو بگیرمهدی:خدافظ عزیزممن :خداف...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت چهارم

  • نیلوبلاگ

    ریحانه و مازیار و مهدی با هم اومدن بیرونیحانه با جیغ گفت:وای دختر دمت هات خیلی باحالی خیلی دوست دارم خیلی می خوامتامروز ناهار مهمون منمازیار:ممنونم خانم عباسی جبران میکنممهدی:ما هم باهاتون بیایم البته اگه مزاحم نیستیمریحانه:نه چه مزاحمتیداشتیم سمت پارکینگ می رفتیم که مهدی رفت در گوشه مازیار یه چیزی ...

    ادامه مطلب
  • رمان کجایی قسمت پنجم

  • نیلوبلاگ

    بچهها کامنت نمیزارید اگه کامنت نزارید منم دیگه ادامه ش نمیدم صدای شکستن اومد سریع دویدم سمت در اتاق مازیار نگرانش بودم ضربه ی بدی بهش خورده بود در زدمداد زد مهدی برو...خواهش میکنم برو صدای گریه ش میومد پشت در اتاقش نشستم مازیار مغرور خاندان گریه میکرد بعد چند دقیقه صداش قطع شد حتی صدای هق هق اش هم ...

    ادامه مطلب
  • رمان حالا داری میری قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    شب :سمانه زنگ زد به منزل لاله و از پدر لاله اجازه خواست تا برای امر خیر فردا شب به منزلشان بروند صبح روز بعد:لاله و سمانه تو دانشگاه راه میرفتند که سامان اومد سامان:سلام لاله سرش را انداخت پایین و زیر لب سلام کرد لاله:بابت رفتار برادرم معذرت میخوام سامان:نه من از شما معذرت میخوام من نباید اون شکلی داد میزدم گوشیش زنگ خورد احنمالا لهراسب و لادن جلوی در هستن لاله:با اجازتون من برم برادرم جلوی در دانشگاه منتظرمه خدافظی کرد و همزمان گوشیش رو جواب داد لاله:الو لهراسب :لاله جان ما جلوی در هستیم _باشه ...

    ادامه مطلب
  • رمان کسری قسمت اول

  • نیلوبلاگ

    قسمت اول کیمیا از طبقه پایین داد میزد:کسری داداش بلند شو چشام رو باز کردم گلوم میسوخت نفس کشیدن برام سخت بود با هر بدبختی بود خودم رو به اسپری ام که روی میز بود رسوندم و یکم زدم هرشب روی عسلی کنار تختم میزاشتمش ولی دیشب یادم رفت بزارید خودم رو معرفی کنم : کسری بیست ویک ساله دانشجو ترم سه داروسازی به خاطر بیماریم دو سال دیرتر کنکور دادم کیمیا خواهر بزرگترم که اختلاف سنیمون پنج ساله کامیار و کاملیا خواهر و برادرم که سه سال ازم بزرگترن و دوقلوان کیمیا کامپیوتر خونده ولی کامیار و کاملیا عمران ...

    ادامه مطلب
  • رمان کسری قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    قسمت دوم بلندم کردند و روی نیمکت نشوندنم یکی از دخترا که غیبش زده بود برام یه رانی خریده بود از رانی هلو متنفر بودم ولی به خاطر سرگیجم مجبور شدم بخورمش یکم که حالم سر جاش اومد از جام بلند شدم میدونستم دیگه نمیتونم سر کلاس مظفری غیبت کنم و برم سرمو بخیه کنم چون دو جلسه غیبت کرده بودم و هردفعه هم دیر رسیدم تو فکر بودم که یکی از دخترا گفت واای بچه ها یه ربع از کلاس مظفری رفته هنوز سرم خون میومد ولی همینجوری رفتم سرکلاس خب خودش گفته بود حتی اگه رو به موت هم بودید نباید غیبتتون لیشتر از دو جلسه باش...

    ادامه مطلب
  • رمان کسری قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    قسمت سوم کاملیا و کامیار با تعجب نگام میکردن کیمیا که میدونست حوصله سوال و جواب ندارم گفت:زیر پاشو ندیده خورده زمین حالا شامتون رو بخورید کامیار:بهش گفتم حواسش به خودش باشه پسر حرف گوش کنی نیست همه اینارو با یه لحن با مزه ای میگفت داشتیم میخندیدیم که کاملیا گفت :بعله حرف گوش کن نیست وگرنه انتقالیش رو میگرفت کیمیا که معلوم بود از این بحثی که کاملیا انداخته خوشحال بود شروع کرد به حرف زدن کیمیا : کسری باور کن اونجا دانشگاه خوب داره هواش خوبه تو هم که عاشق دریایی من:ای بابا نشد من یه بار کنار ...

    ادامه مطلب
  • رمان کسری قسمت چهارم

  • نیلوبلاگ

    قسمت چهارم با احساس یه چیزی تو موهام چشام رو باز کردم کامیار بود -سلام صبح بخیر ساعت چنده -هفت بلند شو پسر -چشم بیرون رفت و در رو بست از اتاقم خارج شدم و سمت حمام رفتم -کیمیا کیمیا از پایین داد زد جانم -بی زحمت حوله و لباسای منو اماده کن -باشه کسری -بله -نری زیر اب سرد بازگلوت درد میگیره با این که عاشق دوش اب سرد بودم اما یه چشم گفتم و رفتم اب سرد رو باز کردم توی وان نصف که شد اب گرم روهم همراه اب سرد باز کردم رفتم تو وان خوابیدم اخیش سردیش عالی بود خستگی این چند روز رو از تنم ...

    ادامه مطلب
  • رمان کسری قسمت پنجم

  • نیلوبلاگ

    قسمت پنجم جلوی در دانشگاه وایساده بودم تا کاملیا بیاد که سهند اومد سهند:سلام من:علیک سهند :اوه اوه چه عصبانی من:برو بابا سهند :بابت اتفاق دیروز متاسفم ولی دیگه نبینم دور و بر ناموس من بپلکی مفهوم بود ؟؟؟ من:متوجه منظورت نمیشم سهند داد زد:منظورم نیازه دور وبرش باشی میکشمت حالا فهمیدی؟؟؟ هاج و واج نگاش میکردم که گفت:فکر کنم اون خانم با تو کار داره بدون هیچ حرفی رفتم سمت کاملیا وقتی تو ماشین نشستم هنوز تو فکر بودم چرا جوابش رو هیچ وقت نمیدم چرا نزدم تو دهنش کلی چرا اومده بود تو سرم کاملیا...

    ادامه مطلب