سامان سرش درد میکرد یه مسکن خورد و رفت اتاقشون بخوابه همش به فکر انتقام بود یه حس عجیبی داشت دلش نمیومد دل لاله رو بشکنه ولی بعد که به مادرش فکر میکرد عصبی میشد همش تصویر رها تو ذهنش میومد تصویر لاله خنده های رها خنده های لاله عصبی شده بود از این حس مبهم باید چی میکرد ؟چی خوب بود؟ ایا عاشق لاله بود؟ نه انسان فقط یه بار عاشق میشه اونم فقط یه نفر بود اون یه نفر کی بود؟لاله؟یا رها کسی که به خاطر سامان قید خانواده اش رو زده بود ؟؟!
چرا انقدر رها مهربان بود ؟؟؟؟
مونده بود تو دوراهی یا لاله یا رها و مادرش......
با خودش فکر کرد بهترین موقع زمانیه که درسش تموم شد میتونه بره و برای خودش یه شرکت بزنه
قید لاله رو بزنه میدونست سمانه و ساسان هم دلشون پیش این خانواده است پس باید قید خانواده اش رو هم بزنه
چند روز پیش لهراسب خواستگاری سمانه آمده بود و جواب مثبت رو گرفته بود از طرفی هم میدونست که ساسان داداش بزرگترش هم بعد از اون شکستی که چهار سال پیش خورده بود عشق اتیشی که به دختر داییشون داشت و با ازدواج اون حتی کارش به خودکشی هم کشید سه بار خودش را کشت اما هربار سامان به دادش رسید و نجات پیدا کرد و شش ماه در بیمارستان روانی بستری بود به خاطر لادن به زندگی برگشته
شمس به خاطر این نبود که معشوقه اش ازدواج کرده اونها قرار بود باهم ازدواج کنند اما درست یک هفته به عقدشان سمیرا میزنه زیر همه چیز و با دوست پسر سابقش ازدواج میکنه .
بهتر بود این چند وقت را تا امتحانات پایان ترم صبر کند ارشد رو شمال میزد تا هم از لاله دور باشه و هم سری به رها بزنه
تو همین فکر ها بود که چشمهاش بسته شد و به خواب رفت
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۵ساعت 15:17 توسط فرشته |
شهر رمان ...
ما را در سایت شهر رمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 25
تاريخ: شنبه
14 مرداد
1396 ساعت: 4:06