رمان کسری قسمت اول

خرید بک لینک
قسمت اول کیمیا از طبقه پایین داد میزد:کسری داداش بلند شو چشام رو باز کردم گلوم میسوخت نفس کشیدن برام سخت بود با هر بدبختی بود خودم رو به اسپری ام که روی میز بود رسوندم و یکم زدم هرشب روی عسلی کنار تختم میزاشتمش ولی دیشب یادم رفت بزارید خودم رو معرفی کنم : کسری بیست ویک ساله دانشجو ترم سه داروسازی به خاطر بیماریم دو سال دیرتر کنکور دادم کیمیا خواهر بزرگترم که اختلاف سنیمون پنج ساله کامیار و کاملیا خواهر و برادرم که سه سال ازم بزرگترن و دوقلوان کیمیا کامپیوتر خونده ولی کامیار و کاملیا عمران میخونن کیمیا:کسسسسسسرییییییییییی بلند شدم و از پله ها رفتم پایین خیلی ارام بهشون سلام دادم اکثر مواقع کم حرف میزدم چون ازشون خجالت میکشیدم و احساس سربار بودن بهم دست میده مادرو پدرم همه ی دارایی شون رو میزنن به اسم خواهرام و برادرم و خودشون میرن جبهه مادرم پرستاربوده و پدرم رزمنده چون خبر نداشتن مادرم بارداره مادرم هم رفته اونجا منو به دنیا میاره که هردوشون همون سال شهید میشن منم میفرستند تهران کاملیا:کسری تو فکری کامیار:یا خودش میاد یا خبر مرگش هردوتاشون زدن زیر خنده کیمیااخم کرد و گفت:سیر شدید بلند شید برید همیشه هوام رو داشت کامیار و کاملیا داشتن اعتراض میکردن لیوان چاییم رو سر کشیدم و از جام بلند شدم کیمیا:داداش خوبی من:اره -صدات که اینو نمیگه -دیشب یکم حالم بد شد الآن خوبم کاملیا:باز قرصاش رو نخورده تا کامیار اومد نظر بده ول کردم و رفتم اتاقم کامیارم حرفشو خورد همیشه سعی میکردم به موقع به کلاس مظفری برسم ولی هیچ وقت موفق نمیشدم همیشه یه مشکلی پیش میومد سریع حاضر شدم تیپ سرتا پا مشکی زدم همیشه مشکی میپوشیدم از اتاق که خارج شدم کیمیا رو دیدم ازش خدافظی کردم و سریع ازش گذشتم که صدام کرد -کسری -بله -اقدام کن برای انتقالیت -چی -مگه نشنیدی دکتر گفت اگه بری شمال کمتر این حملات بهت دست میده اونجا هم مرطوبه و هم الودگیش کمتره -من اونجا نمیام کیمیا دیگه قاطی کرد و گفت تو غلط میکنی ناراحت نشدم کیمیا کلا محبت کردنش این شکلیه پوزخند زدم و از کنارش رد شدم کامیار از اتاقش خارج شد و به من گفت:کم اذیتش کن خواستم جوابش رو بدم که کاملیا از اتاقش خارج شد کامیار:اگه میخوای با ما بیا منم از خدا خواسته پشت سرش راه افتادم کامیار منو رسوند دانشگاه وگفت:حواست به خودت باشه داداش کوچیکه منم با لبخند جوابش رو دادم و ازش خدافظی کردم داخل دانشگاه شدم یه پسری بود که کلا با من مشکل داشت اسمش سهند بود -به به!!! داداش بزرگه داداش کوچیکه رو رسوند بعد با یه لحن مسخره ای گفت : حواست به خودت باشه داداش کوچیکه لولو نخوردت همه ی اکیپشون خندیدن جوابش رو ندادم و رد شدم میگم اکیپشون یعنی سه تا دختر که باهاشون بودن و سه پسر البته دختراشون فقط لبخند میزدند دوباره سهند گفت:داداش کوچیکه نرو تو فکر زیر پاتو نگاه کن همون موقع یکی از پسرا که اسمش حامد بود پاشو گرفت جلو پام که خوردم زمین همشون دوباره خندیدند فقط یکی از دخترا اخم کرد بهشون گرمای خون رو روی پیشونیم حس کردم سرم گیج میرفت سرم رو که از روی زمین بلند کردم همون دختره جیغ زد حامد و سپند و نیما اخم کردند سپند دست پاچه شده بود همون دختره دستمال بهم داد سرمو باهاش پاک کردم شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:41

صفحه بندی