رمان کسری قسمت چهارم

خرید بک لینک
قسمت چهارم با احساس یه چیزی تو موهام چشام رو باز کردم کامیار بود -سلام صبح بخیر ساعت چنده -هفت بلند شو پسر -چشم بیرون رفت و در رو بست از اتاقم خارج شدم و سمت حمام رفتم -کیمیا کیمیا از پایین داد زد جانم -بی زحمت حوله و لباسای منو اماده کن -باشه کسری -بله -نری زیر اب سرد بازگلوت درد میگیره با این که عاشق دوش اب سرد بودم اما یه چشم گفتم و رفتم اب سرد رو باز کردم توی وان نصف که شد اب گرم روهم همراه اب سرد باز کردم رفتم تو وان خوابیدم اخیش سردیش عالی بود خستگی این چند روز رو از تنم گرفت سرمم باز کردم و زیر اب شستمش و از حمام خارج شدم حوله هام رو پوشیدم که کیمیا از اتاقم خارج شد -لباسات رو گذاشتم سریع بپوش بیا پایین زود باش -باشه سریع لباسام رو پوشیدم موهام رو خشک کردم سرما نخورم چون واقعا سرماخوردگیم هام سخت بود رفتم پایین همشون حاضر بودند یه لیوان اب پرتقال خوردم همراه کامیار از خونه بیرون رفتیم ساعت نه و نیم بود رفتیم محضر بعد از چهل و پنج دقیقه یا یک ساعت کارمون راه افتاد از من و کامیار چند تا امضا گرفتند و گفتند تمام شد من:کامیار دیرم شد خدافظ کامیار :خودم میرسونمت با کامیار سوار ماشین شدم اونم تند داشت میرفت من:کارای شرکتتون چی شد؟؟؟ کامیار :داریم کارهاش رو انجام میدیم همین روزات که افتتاحش کنیم -به سلامتی دیگه تا دانشگاه حرفی نزدیم من:خب دیگه کامی جون خدافظ کامیار خندید اولین بار بود این جوری باهاش حرف میزدم کامیار:خدافظ داداش خلم بعد از خدافظی با کامیار وارد دانشگاه شدم همون دختره اومد سمتم دختره :سلام من:سلام -سرتون خوبه، حامد رفتار احمقانه ای کرد دیروز امروز نیومده ولی من از طرفش ازتون معذرت میخوام - دیروز به خودشم گفتم مشکلی نیست هردو سکوت کردیم که صدای سهند اومد -نیاز بیا دیگه -ببخشید صدام کردند فعلا بلند شد دستی به مانتوش کشید و رفت پس اسمش نیاز بود صداش پر از ارامش بود رفتیم سر کلاس قاسمی نشستیم بعد از حضور غیاب شروع به درس دادان کرد سر کلاس اصلا حواسم به درس نبود حواس به اون دختره که اسمش رو تازه فهمیدم نیاز بود باصدای خسته نباشید بچه ها به خودم اومدم اولین جلسه ای بود که برگه a5جلوم خالی بود سریع چیزایی که رو تابلو بود رو نوشتم و بلند شدم همون دختره اومد -ببخشید اصلا حواستون به کلاس نبود خوبید -بله متشکرم -سه تا برگه گرفت جلوم بفرمایید جزوه امروزه اون که شما نوشتید نصف اینم نمیشه جزوه ها رو گرفتم و ازش تشکر کردم گوشیم زنگ خورد کاملیا بود -الو -سلام داداشی من جلو در دانشگام بیا با هم بریم بیرون -باشه -خدافظ -خدافظ شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:41

صفحه بندی