صدای شکستن اومد سریع دویدم سمت در اتاق مازیار نگرانش بودم ضربه ی بدی بهش خورده بود در زدم
داد زد مهدی برو...خواهش میکنم برو صدای گریه ش میومد پشت در اتاقش نشستم مازیار مغرور خاندان گریه میکرد بعد چند دقیقه صداش قطع شد حتی صدای هق هق اش هم نمیومد
در زدم جواب نداد نکنه.... نه نه اون گفت کار احمقانه ای نمیکنه
شاید خوابیده
با همین فکر رفتم اتاق خودم از اتاق من دری میخورد یه اتاق مازیار
باید فردا اون در رو میکندم
اونم قفل کرده بود با این که بهم قول داده بود اما هنوزم دلم شور میزد مازیار و من پیش مادربزرگمون زندگی میکردیم وقتی اون فوت کرد مازیار تشنج کرد نکنه الانم نه....
دلو زدم به دریا و در ر و شکستم
وای خدا سریع بلندش کردم با این که سنگین بود انداختمش روی شونم و بردمش تو اسانسور تو پارکینگ با عجله صندلی عقب خوابوندمش و خودمم پشت فرمون نشستم با سرعت زیاد سمت بیمارستان میرفتم که تصادف کردم مرده پیاده شد دعوا کنه اما تا نگاش به قیافم افتاد پرسید:جوون حالت خوبه
-بله
این شماره منه بعدا باهام تماس بگیرید
-اما
-داداشم حالش بده باید ببرمش بیمارستان
مرد هم قبول کرد چه مرد خوبی بود رسوندمش بیمارستان کار های پذیرشش رو انجام دادم و رفتم کنار تختش که دکترش اومد
این که همون مرده است
من:حالش چطوره دکتر
دکتر:خوبه....باید استراحت کنه فشار عصبی زیادی روش بوده یه چند روز باید اینجا بستری باشه
من:باشه هرجور صلاح میدونید
روی صندلی کنارش نشستم
دکتر بعد از این که معاینش کرد داشت میرفت که گفتم :دکتر خسارت ماشینتون چقدر میشه
لبخندی زد و گفت :هیچی
من:اما
تو بخاطر این که برادرت رو زود برسونی بیمارستان تصادف کردی
راستش دیدمت ترسیدم
رنگت خیلی پریده بود به نظرم خودتم به یه سرم احتیاج داری
درد جدایی سخته خدایی
وقتی نداری نای و نوایی
قلب شکستت میشه هوایی
وقتی نداره هیچ کس و کاری
شیوا:
دو روزه اومدم امریکا پیش خانواده عمو رضا ،امیر هیچ توجهی به من نمیکنه
عمو رضا و زن عمو نسرین به من میگن عروسشونم
یک ماه دیگه عروسیمونه
امیر در رو باز میکنه
من:پسر عمو بهت یاد ندادن بدون در زدن نیای
امیر :شرمنده یاد دادن ولی من یاد نگرفتم
خندم گرفت هنوزم مثل بچگی هاشه
امیر:شیوا باید باهات حرف بزنم
من:خب
-میشه بریم بیرون
-الان این وقت شب
-اره
لباسام رو عوض کردم
یه شلوار لی و مانتو کرمیم رو پوشیدم شال آبی کمرنگم رو هم روی سرم انداختم
درسته امریکا هستم ولی حجابم رو رعایت میکنم
رفتم بیرون از اتاق
امیرم شلوار کتان مشکی با پیرهن سورمه ای تنش بود
با امیر از خونه خارج شدیم
امیر:تو منو دوست نداری
من:من تو رو دوست دارم اما...
امیر:اما چی؟؟؟
من:امیر این یه ازدواج اجباریه من عاشق کس دیگه ای هستم همسر خوبی برای تونمیشم
امیر بغض کرد دلیل بغضش چی بود؟؟؟
ما را در سایت شهر رمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 24