قسمت دوم
بلندم کردند و روی نیمکت نشوندنم یکی از دخترا که غیبش زده بود برام یه رانی خریده بود از رانی هلو متنفر بودم ولی به خاطر سرگیجم مجبور شدم بخورمش
یکم که حالم سر جاش اومد از جام بلند شدم میدونستم دیگه نمیتونم سر کلاس مظفری غیبت کنم و برم سرمو بخیه کنم چون دو جلسه غیبت کرده بودم و هردفعه هم دیر رسیدم
تو فکر بودم که یکی از دخترا گفت واای بچه ها یه ربع از کلاس مظفری رفته هنوز سرم خون میومد ولی همینجوری رفتم سرکلاس خب خودش گفته بود حتی اگه رو به موت هم بودید نباید غیبتتون لیشتر از دو جلسه باشه با اونا سمت کلاس حرکت کردیم
حامد اومد بغل دستم و گفت :واقعا متاسفم رفتار احمقانه ای کردم معذرت میخوام
منم گفتم :مهم نبست
بچه ها در زدن و چون اولین بارشون بود بعد از شنیدن غرغرای مظفری بالاخره رفتند نشسته اند تا نوبت به من رسید سرم پایین بود تا اومد حرفی بزنه سرم رو بردم بالا شوکه شد و گفت:
-اقای شکوری اتفاقی افتاده
-خیر استاد فقط تو راه که داشتم میومدم تصادف کردم سرم شکست اما از اونجایی که شما گفتید نباید غیبتامون بیشتر از دوجلسه باشه اومدم سرکلاس بعد از کلاس میرم بیمارستان تا بخیش کنم
-نیازی نیست من دیگه انقدر ظالم نیستم شما میتونید تشریف ببرید بیمارستان به نظرم سی تی اسکن هم بدید بد نیست بفرمایید براتون غیبت نمیزنم
-پس با اجازه استاد
رفتم بیمارستان حوصله نداشتم سیتی اسکن بدم سرمو بخیه زدم و از دکتر خواهش کردم که باند نپیچه و فقط چسب بزنه نمیخواستم بچه ها رو نگران کنم
از همونجا یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه کسی خونه نبود رفتم اتاقم و در رو بستم زیر پتو رفتم و خوابیدم با صدای کیمیا بیدار شدم
-کسری جان داداشی بلند شو بیا شام بخوریم
سرمو که برگردوندم جیغ زد که گفتم :
چیه
-سرت
-شکسته
-چی خوبی الان سردرد سرگیجه چیزی نداری
-نه خانم دکتر هیچی
-اولا عمه منیرت رو مسخره کن دوما چی شده
-هیچی بابا داداش کورت زیر پاش رو ندید خورد زمین
بعد از کلی سوال پرسیدن راضی شد و باهم رفتیم پایین پای میز شام نشستیم شهر رمان ...
ما را در سایت شهر رمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 99
تاريخ: يکشنبه
21 شهريور
1395 ساعت: 22:41