رمان کجایی قسمت چهارم

خرید بک لینک
ریحانه و مازیار و مهدی با هم اومدن بیرون
یحانه با جیغ گفت:وای دختر دمت هات خیلی باحالی خیلی دوست دارم خیلی می خوامت
امروز ناهار مهمون من
مازیار:ممنونم خانم عباسی جبران میکنم
مهدی:ما هم باهاتون بیایم البته اگه مزاحم نیستیم
ریحانه:نه چه مزاحمتی
داشتیم سمت پارکینگ می رفتیم که مهدی رفت در گوشه مازیار یه چیزی گفت مازیار هم سویییچش رو بهش داد
بعدم یه چیزی به ریحانه گفت
ریحانه رفت پیش مهدی مازیار اومد کنار من و گفت:خانم عباسی این پسر عمو ما به خانم بابایی علاقه مند شده
من:خب به من چه
من که نه پدر ریحانه هستم نه مادرش
مازیار :بله اما من الان باید با شما بیام تا اون ها باهم تو ماشین من بیان اشکالی که نداره
چی میگفتم
گفتم نه مشکلی نیست
این اولین جرقه عشق ما بود
رسیدیم پارکینگ من سمت جنسیسم رفتم اما دیدم گیج داره اطراف رو نگاه میکنه
میدونستم ندیده ماشینم رو عوض کردم
رفتم پشتش و بوق زدم ترسید برگشت نگام کرد
گفتم:نمیای سوارشی
سوار که شد گفت:نمیدونستم ماشینت رو عوض کردی
من:نکنه میخوای رو این یکی هم خط بندازی
مازیار :چی
من:نخودچی
مازیار:عذر میخوام بابت کار بچگانه م
ضبط و روشن کردم و اهنگ هاشو جابه جا میکردم که رسیدم به اهنگ عشق یعنی این مرتضی پاشایی
که مازیار گفت بزار بمونه

عشق یعنی این لحظه های خیلی خاص
که خدا هم فکر ماست
همه ی دنیا اینجاست
یه شروع یه نگاه لبمون بی صداست
عشق یعنی این دو تا احساس بی تاب
به قشنگی یه خواب
دو نفر توی یه قاب
یه نگاه تو چشات دل من تو رو خواست

هر چی میگم همه حرفای دلمه
عاشقتم حالا برو بگو به همه
بگو یه حس عجیبی تو دلمه
حس یه تب توی تنمه
هر چی میگم همه حرفای دلمه
عاشقتم حالا برو بگو به همه
بگو یه حس عجیبی تو دلمه
حس یه تب توی تنمه

عشق یعنی این لحظه های خیلی خاص
که خدا هم فکر ماست
همه ی دنیا اینجاست
یه شروع یه نگاه لبمون بی صداست
عشق یعنی این دو تا احساس بی تاب
به قشنگی یه خواب
دو نفر توی یه قاب
یه نگاه تو چشات دل من تو رو خواست

هر چی میگم همه حرفای دلمه
عاشقتم حالا برو بگو به همه
بگو یه حس عجیبی تو دلمه
حس یه تب توی تنمه
هر چی میگم همه حرفای دلمه
عاشقتم حالا برو بگو به همه
بگو یه حس عجیبی تو دلمه
حس یه تب توی تنمه

9
امروز:
مازیار :رسیدیم خونه رفتم اتاقم و در و قفل کردم
مهدی هی میکوبید به در اخرش اعصابم رو ریخت بهم رفتم بهش گفتم میخوام تنها باشم
مشکوک نگام کرد ولی وقتی بهش گفتم کار احمقانه ای نمیکنم راضی شد رفت


نمیدونم که چی شد یهو شدی عزیزم
تا به خودم اومدم دیدم برات میمیرم
حالا که عاشقت شدم پشتمو خالی میکنی
رفتی حالا حق دلو از کی باید بگیرم
حالا که دیونتم تنهام میزاری
اینه رسمش …
حالا که زندگیمی تنهام میزاری
اینه رسمش …
مگه نا مسلمونی خدا نداری
اینه رسمش …
یکمی که فک کنی میبینی جز من کسی نداری
اینه رسمش …
اینه رسمش …
(علی عبدالمالکی نامسلمون )

حالم بد بود با این اهنگم بد تر شد
داغ کردم بلند شدم لپ تاپم رو پرت کردم
خداااا
مهدی میکوبید به در
دست خودم نبود داد زدم، :مهدی برو
خواهش میکنم برو
دیگه صدام داشت تبدیل به هق هق میشد
مهدی رفت
سرم گیج رفت و افتادم رو زمین درد ی تو سرم پیچیدو دیگه هیچی نفهمیدم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:55&nbsp توسط فرشته |
شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: رمان,کجایی,قسمت,چهارم, نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 1:45

صفحه بندی