قسمت سوم
کاملیا و کامیار با تعجب نگام میکردن
کیمیا که میدونست حوصله سوال و جواب ندارم گفت:زیر پاشو ندیده خورده زمین حالا شامتون رو بخورید کامیار:بهش گفتم حواسش به خودش باشه پسر حرف گوش کنی نیست
همه اینارو با یه لحن با مزه ای میگفت داشتیم میخندیدیم که کاملیا گفت :بعله حرف گوش کن نیست وگرنه انتقالیش رو میگرفت
کیمیا که معلوم بود از این بحثی که کاملیا انداخته خوشحال بود شروع کرد به حرف زدن
کیمیا : کسری باور کن اونجا دانشگاه خوب داره هواش خوبه تو هم که عاشق دریایی
من:ای بابا نشد من یه بار کنار شما بشینم بحث شمال و هجرت رو پیش نکشید
کامیار :خب حالا چرا عصبانی میشی
از پشت میز بلند شدم و سمت اتاقم رفتم که کیمیا بلند گفت :کسری
جوابش رو ندادم
-بیا شامتو بخور دیگه حرفش رو نمیزنیم
قهر نکن
قهر نکرده بودم اومد دستم رو گرفت برد پشت میز نشوندم و گفت:بچه لوس
خندم گرفته بود یه دفعه زدم زیر خنده
اونام خندیدن
شام رو باخنده خوردیم و پای تلویزیون نشسته بودیم و چایی میخوردیم که کامیار گفت:کسری فردا کلاس داری
من :یه کلاس دارم
-ساعت چند
-ساعت یازده
-خوبه پس فردا صبح یه سر باهم میریم محضر
-محضر ؟؟؟؟؟؟
-آره باید ویلا شمال رو به نامت بزنم
-چرا؟؟؟
-چون حقته
اومدم اعتراض کنم که گفت:به روح بابا اگه حرف دیگه بزنی نه من نه تو
منم مجبور شدم قبول کنم
کیمیا:بچه ها فردا عصری باید بریم بهشت زهرا عمه منیر گفت سالگرد عموست از اونجام میرن خونه خانم جون و اقا جون
عمو و زن عمو چون بچه دار نمیشدن ماها رو نگه داشتن من تا هشت سالگی پیش اونا بودم من به عمو میگفتم بابا اما کیمیا و کامیار و کاملیا همون عمو صداش میکردن هشت ساله بودم که عمو و زن عمو مارو سپردن به خانم جون و اقاجون و تصمیم گرفتن دو تایی برن سفر که تصادف کردن و فوت شدن من اون زمان نمیتونستم تا سه روز چیزی بخورم یا حرف بزنم وقتی از شوک در اومدم انقدر گریه کردم تا نفس کم اوردم
عمو اینا بخاطر راحتی من شمال زندگی میکردن من هم به خاطر همین موضوع و خاطرات تلخ شماله که نمیخوام برم اونجا
یکم دیگه پیششون نشستم بعدم با یه عذر خواهی بلند شدم رفتم اتاقم
داشتم به اتفاقای امروز فکر میکردم چرا جواب سهند رو ندادم
دوباره یاد فردا افتادم
برنامه فردام رو از صبح تا شب دوره کردم
با کامیار باید برم محضر بعدش کلاس قاسمی و عصرشم باید برم سر خاک عموم
چشام رو بستم و خوابم برد شهر رمان ...
ما را در سایت شهر رمان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 60
تاريخ: يکشنبه
21 شهريور
1395 ساعت: 22:41