شیوا:
خدایا مگه من چه گناهی کردم چرا دارن این کارا رو میکنن چرا؟؟؟؟چرا منو از عشقم دور میکنن؟؟
امشب بلیط دارم میخوان منو بفرستن امریکا همه چی از دو سال پیش شروع شد زمانی که دانشگاه قبول شدم
دو سال قبل:
یه دختر هجده ساله ولی خیلی پولدار که به هیچ کس محل نمیده با پورشه ام رفتم پارکینگ دانشگاه و ماشینم رو پارک کردم پیاده شدم کیفم رو انداختم رو شونم و کلاسورم رو برداشتم ساعت هشت و بیست دقیقه بود و منم ساعت هشت کلاس داشتم داشتم تند تند به سمت کلاس حرکت میکردم که یه نفر بهم تنه زد و کلاسورم افتاد زمین
سرم و بلند کردم و یه پسری رو دیدم که پوزخند میزد گفتم:پسره ی احمق ببین چی کار کردی
پسره گفت :برو بابا
منم حرصی شدم تاحالا کسی با شیوا اینجوری حرف نزده بود حتی بابام
حالشو میگیرم فقط تماشا کنید
رفتم سر کلاس در زدم و وارد شدم
استاد صفری:خانم ساعت چنده
من:استاد معذرت میخوام
استاد صفری:تکرار نشه بفرمائید
رفتم نشستم
دوباره در زدند
استاد صفری:بله
در باز شد این که همون پسر است
پسره:اجازه هست استاد
استاد صفری :فکر نمی کنید دیر کردید
پسره:عذر میخوام
استاد :تکرار نشه
پسره وارد شد اما جای وجود نداشت که بشینه همه جاها رو نگاه میکرد
که کنار من خیره شد
همون صندلی بود که کیفم رو گذاشته بودم
به غرورم بر میخورد بهم بگه پس زود تر گفتم
-اقا بفرمایید اینجا بشینید
اونم پر رو اومد نشست
استاد :دیگه کسی نیست
نگاه کرد به منو گفت: اسمتون
من :شیوا عباسی
بعد نگاه کرد به اون پسره گفت اسمتون
پسره:مازیار بهرامی
استاد حضوریمون رو زد و بقیه درس رو داد
بعد کلاس
ریحانه تنها دوستم گفت کلاس بعدی رو میری
من:نه
ریحانه :بریم بگردیم
من:بریم
بچه ها همون دو سال پیش از زبون مازیار:
خدایا کلاسم دیر شده داشتم می دویدم که میخورم به یه دختره
دختره:پسره ی احمق ببین چی کار کردی
اصلا این جور دخترا برام حرفاشون اهمیت نداره وگرنه فکشو میاوردم پایین تا حالا کسی با مازیار اینجوری حرف نزده
یه برو بابایی گفتم و رامو کشیدم
دختره قرمز شد
دیگه بهش اهمیت ندادم راهم رو کشیدم رفتم تازه دیرم شده بود چون کتابم رو تو ماشین جا گذاشته بودم رفتم کتابم رو برداشتم و برگشتم سر کلاس
صفری رفته بود در زدم
صفری:بله
من:اجازه هست استاد
صفری:فکر نمی کنید کمی دیر کردید
من:عذر میخوام
صفری:تکرار نشه جایی برای نشستن وجود نداشت که بشینم
فقط کنار دختره که تو راهرو دیدمش جا بود که کیفش رو گذاشته بود
دختره گفت :اقا بفرمایید اینجا بشینید
منم برای اینکه حرصش رو دربیارم رفتم همونجا نشستم کلاس که تموم شد مهدی هم پسر خاله ام و هم پسر عموم اومد
مهدی:سلام
من:علیک
تو چلغوز نباید واس من جا نگه داری که مجبور نشم پیش اون دختره چلغوز تر از تو بشینم
مهدی:به جون خودت تا ریحانه رو دیدم تو رو فراموش کردم
من:اقای عاشق ببین عاشقیت کار دستمون نده
مهدی:دیگه کلاس که نداریم بریم بگردیم
من:بزن بریم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:34  توسط فرشته
|
شهر رمان ...
ما را در سایت شهر رمان دنبال میکنید
برچسب: رمان,کجایی,قسمت,
نویسنده:
بازدید: 42
تاريخ: پنجشنبه
23 شهريور
1396 ساعت: 1:45