رمان کجایی قسمت سوم

خرید بک لینک
ریحانه:
باید به مهدی میگفتم شیوا داره میره
سریع شماره مهدی رو گرفتم
مهدی:الو ریحانه سلام
من:سلام مهدی جان خوبی زنگ زدم بگم شیوا داره از ایران میره
مهدی:واقعا
من:اره اگه صلاح میدونی به مازیار بگو شاید بتونه جلوش رو بگیره
مهدی:نمیدونم باید فکر کنم خیلی ناگهانی شد
من :زود تصمیمت رو بگیر
مهدی:خدافظ عزیزم
من :خدافظ
///////////////////////////////////
مهدی:
نمیدونم باید به مازیار بگم یا نه
باید بگم شاید بتونه نگهش داره نمیخوام بعد از چند وقت رفیق بده بشم صلاحشه بدونه
مازیار الان حمامه میرم میزنم به در
مازیار :بله
من:مازیار جان سریع بیا بیرون
مازیار:خیلی خب باشه
بعد چند دقیقه مازیار میاد بیرون
من:مازیار جان میخوام یه چیزی بهت بگن
مازیار نگاهم میکنه
ادامه میدم:شیوا,و داره از ایران میره
مات نگام میکنه
بعد بلند میشه و میگه:باید بریم فرودگاه عجله کن
و خودش میره تو اتاقش و بعد از یک دقیقه حاضر شده بیرون میاد منم چون تازه از خرید اومده بودم حاضر بودم
سوییچ ماشین رو برمیداره و راه میفته
با سرعت از بین ماشین ها لایی میکشه تا به فرودگاه میرسه
////////////////////////////////////////////////////
شیوا:
چمدونم رو برمیدارم و سوار ماشین بابا میشم
تا فرودگاه چشام رو میبندم با صدای بابام شنیدم که به فرودگاه رسیدیم
پیاده میشم و میرم چمدونم رو تحویل میدم بعد از انجام مراحل قانونی
دیگه میخواستم برم از گیت رد شم که یه نفر صدام زد
مازیار بود
بغضم داشت میترکید
من به خاطر خودش میرفتم فقط به خاطر خودش
پشتمو کردم و راهمو ادامه دادم که با صدای مازیار یه قطره اشکم از چشام افتاد
مازیار:کجا میری
برگشتم و برای بار اخر نگاش کردم و گفتم :مازیار ببخش منو
مازیار :وایسا شیوا
دیگه نمیتونستم تحمل کنم فقط گفتم برمیگردم مازیار قول میدم
پشتمو کردم و رفتم
مازیار:حداقل بگو چرا میری؟؟؟
صدای بابام رو شنیدم که گفت:داره میره اونجا ازدواج کنه تو هم دیگه دست از سرش بردار

مازیار:
خدایا من درست شنیدم نه دروغه
زمزمه کردم دروغه...دروغه....دروغه
صدام بالا و بالاتر میرفت
یه درد شدیدی تو سرم پیچید
زانو هام سست شده بودن
رفت....شیوای من بی تفاوت رفت.....
رو به مهدی گفتم بریم
مهدی زیر بغلم رو گرفت تا رفتیم پیش ماشین سوییچ و دادم به مهدی و سوار شدم حوصله نداشتم ضبط ماشین رو روشن کردم :
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگیـن، بــه یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سـاده ست⁂
نه اینکه میشـه باور کـرد، دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسـه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسـم این دنیـا

خداحافظ، خداحافظ، همین حالا، خداحافظ
(خداحافظ محمد علیزاده )
شیوا:
سوار هواپیما شدم حالم دست خودم نبود مهماندار تا منو دید گفت:خانم حالتون خوبه
-بله... لطف میکنید یه قرص سر درد به من بدید

مهماندار رفت و چند دقیقه بعدبا یه قرص اومد
قرص رو خوردم و چشام رو بستم
دوست نداشتم به چیزی فک کنم ولی همش فکرم میرفت به یک سال و نه ماه پیش:
وقت امتحان های پایان ترم بود که دیدم ریحانه با سر و صدا میاد طبق همیشه درس نخونده بود و ازم تقلب میخواست منم بهش قول دادم که تقلب میرسونم
رفتیم سر جلسه
همه سوالات رو کامل جواب دادم یه کاغذی از جیبم در اوردم و جواب سوالا رو برای ریحانه نوشتم به خودم گفتم بلند شم برم که نگاهم افتاد به برگه سفیدش دلم براش سوخت یه کاغذ دیگه از جیبم در اوردم و جواب ها رو براش نوشتم مچاله اش کردم و بلند شدم همین جور که داشتم میرفتم گذاشتم روی میزش و راهمو ادامه دادم برگه ام رو تحویل دادم و بیرون منتظر ریحانه بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:51 توسط فرشته |
شهر رمان ...

ما را در سایت شهر رمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 4:06

صفحه بندی