
ای دوست کجایی؟xa0من با همهی درد جهان ساختم امابا درد تو هر ثانیه در حال نبردمتو دور شدی از من و با این همه یک عمرمن غیر تو حتی به کسی فکر نکردمxa0من خسته تن از این همه تاوان جداییای بیخبر از حال من امروز کجاییمن صبر نکردم که به این روز بیفتمانقدر نگو صبر کنم تا تو بیاییای دوست کجایی؟xa0انقدر که راحت به خودم سخت گرفتماز عشق شده باور من درد کشیدنگیرم همه آیندهی من پاک شد از توبا خاطرههای تو چه باید بک...
ادامه مطلب
شیوا:خدایا مگه من چه گناهی کردم چرا دارن این کارا رو میکنن چرا؟؟؟؟چرا منو از عشقم دور میکنن؟؟امشب بلیط دارم میخوان منو بفرستن امریکا همه چی از دو سال پیش شروع شد زمانی که دانشگاه قبول شدمدو سال قبل:یه دختر هجده ساله ولی خیلی پولدار که به هیچ کس محل نمیده با پورشه ام رفتم پارکینگ دانشگاه و ماشینم رو پارک کردم پیاده شدم کیفم رو انداختم رو شونم و کلاسورم رو برداشتم ساعت هشت و بیست دقیقه بود و منم ساع...
ادامه مطلب
امروز:شیوا:تو فکر و خیال دو سال پیش بودم که در زدن -بفرمائید بابام اومد داخل :دخترم وسائلت رو جمع کردی خیلی سرد جواب دادم بله بابام:دخترم من همه ی این کار ها رو بخاطر خودت کردم امیر پسرخوبیه تو رو خوشبختت میکنه -شما اگه خوشبختی منو میخواستید میزاشتید با مازیار ازدواج کنم بابام:اخه اون پسره چی داره ها؟؟؟؟-هیچیم نداشته باشه من عاشقشم بابام:دیگه حرفی از اون جلو من نزن بغضم گرفته بود سرمو انداختم پایی...
ادامه مطلب
ریحانه:باید به مهدی میگفتم شیوا داره میره سریع شماره مهدی رو گرفتم مهدی:الو ریحانه سلام من:سلام مهدی جان خوبی زنگ زدم بگم شیوا داره از ایران میره مهدی:واقعا من:اره اگه صلاح میدونی به مازیار بگو شاید بتونه جلوش رو بگیره مهدی:نمیدونم باید فکر کنم خیلی ناگهانی شد من :زود تصمیمت رو بگیر مهدی:خدافظ عزیزم من :خدافظ///////////////////////////////////مهدی:نمیدونم باید به مازیار بگم یا نه باید بگم شاید بتو...
ادامه مطلب
ریحانه و مازیار و مهدی با هم اومدن بیرون یحانه با جیغ گفت:وای دختر دمت هات خیلی باحالی خیلی دوست دارم خیلی می خوامت امروز ناهار مهمون من مازیار:ممنونم خانم عباسی جبران میکنم مهدی:ما هم باهاتون بیایم البته اگه مزاحم نیستیم ریحانه:نه چه مزاحمتی داشتیم سمت پارکینگ می رفتیم که مهدی رفت در گوشه مازیار یه چیزی گفت مازیار هم سویییچش رو بهش داد بعدم یه چیزی به ریحانه گفت ریحانه رفت پیش مهدی مازیار اومد کن...
ادامه مطلب
بچهها کامنت نمیزارید اگه کامنت نزارید منم دیگه ادامه ش نمیدم صدای شکستن اومد سریع دویدم سمت در اتاق مازیار نگرانش بودم ضربه ی بدی بهش خورده بود در زدم داد زد مهدی برو...خواهش میکنم برو صدای گریه ش میومد پشت در اتاقش نشستم مازیار مغرور خاندان گریه میکرد بعد چند دقیقه صداش قطع شد حتی صدای هق هق اش هم نمیومد در زدم جواب نداد نکنه.... نه نه اون گفت کار احمقانه ای نمیکنه شاید خوابیده با همین فکر رفتم ...
ادامه مطلب
ای دوست کجایی؟xa0من با همهی درد جهان ساختم امابا درد تو هر ثانیه در حال نبردمتو دور شدی از من و با این همه یک عمرمن غیر تو حتی به کسی فکر نکردمxa0من خسته تن از این همه تاوان جداییای بیخبر از حال من امروز کجاییمن صبر نکردم که به این روز بیفتمانقدر نگو صبر کنم تا تو بیاییای دوست کجایی؟xa0انقدر که راحت به ...
ادامه مطلب
شیوا:خدایا مگه من چه گناهی کردم چرا دارن این کارا رو میکنن چرا؟؟؟؟چرا منو از عشقم دور میکنن؟؟امشب بلیط دارم میخوان منو بفرستن امریکا همه چی از دو سال پیش شروع شد زمانی که دانشگاه قبول شدمدو سال قبل:یه دختر هجده ساله ولی خیلی پولدار که به هیچ کس محل نمیده با پورشه ام رفتم پارکینگ دانشگاه و ماشینم رو ...
ادامه مطلب
امروز:شیوا:تو فکر و خیال دو سال پیش بودم که در زدن-بفرمائیدبابام اومد داخل :دخترم وسائلت رو جمع کردیخیلی سرد جواب دادم بلهبابام:دخترم من همه ی این کار ها رو بخاطر خودت کردم امیر پسرخوبیه تو رو خوشبختت میکنه-شما اگه خوشبختی منو میخواستید میزاشتید با مازیار ازدواج کنمبابام:اخه اون پسره چی داره ها؟؟؟؟-...
ادامه مطلب
ریحانه:باید به مهدی میگفتم شیوا داره میرهسریع شماره مهدی رو گرفتممهدی:الو ریحانه سلاممن:سلام مهدی جان خوبی زنگ زدم بگم شیوا داره از ایران میرهمهدی:واقعامن:اره اگه صلاح میدونی به مازیار بگو شاید بتونه جلوش رو بگیرهمهدی:نمیدونم باید فکر کنم خیلی ناگهانی شدمن :زود تصمیمت رو بگیرمهدی:خدافظ عزیزممن :خداف...
ادامه مطلب
ریحانه و مازیار و مهدی با هم اومدن بیرونیحانه با جیغ گفت:وای دختر دمت هات خیلی باحالی خیلی دوست دارم خیلی می خوامتامروز ناهار مهمون منمازیار:ممنونم خانم عباسی جبران میکنممهدی:ما هم باهاتون بیایم البته اگه مزاحم نیستیمریحانه:نه چه مزاحمتیداشتیم سمت پارکینگ می رفتیم که مهدی رفت در گوشه مازیار یه چیزی ...
ادامه مطلب
بچهها کامنت نمیزارید اگه کامنت نزارید منم دیگه ادامه ش نمیدم صدای شکستن اومد سریع دویدم سمت در اتاق مازیار نگرانش بودم ضربه ی بدی بهش خورده بود در زدمداد زد مهدی برو...خواهش میکنم برو صدای گریه ش میومد پشت در اتاقش نشستم مازیار مغرور خاندان گریه میکرد بعد چند دقیقه صداش قطع شد حتی صدای هق هق اش هم ...
ادامه مطلب